غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
511
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
از آنكه سلطان سنجر از قتل قماج و ملك الشرف خبر يافت باستصواب امرا عنان عزيمت بحرب ايشان تافت و چون حشم غزان استماع نمودند كه سلطان سنجر بعزم غزو ايشان متوجه است قاصدى بدرگاه عالمپناه روان ساختند و زبان اعتذار گشاده پيغام دادند كه اگر سلطان مراجعت نمايد برسم جرمانه و خونبهاء امير قماج مبلغ صد هزار دينار و صد غلام ماهپيكر تسليم مىكنيم سلطان خواست كه عذر غزانرا بسمع قبول جاى دهد و عنان عزيمت بمستقر دولت معطوف گرداند اما امرا بر اين معنى انكار نموده عرضه داشتند كه اگر غزان گوشمالى بسزا نيابند در ساحت مملكت فتنهء پديد آيد كه تداركپذير نباشد بنابرآن سلطان بجانب منازل غزان كوچ فرمود و چون نزديك بديشان رسيد آنقوم تضرع و نيازمندى بسيار اظهار كرده گفتند كه اگر سلطان از سر جريمهء ما بندگان درگذرد از هرخانه يكمن نقره با آنچه سابقا قبول نموده بوديم منضم ميگردانيم پادشاه عاليجاه را بر آن قوم رحم آمده بيت خواست تا از مصاف كردن غز * مركب خويش را عنان تابد ليكن بنابر كمال مبالغهء امير مؤيد بزرگ و بر نقش مروى صف قتال برآراست و حشم غزان دل از جان برگرفته فدائىوار بمقام مدافعه آمدند و شمشير و خنجر از غلاف خلاف بركشيده آغاز كارزار كردند و اكثر اعيان سپاه سلطان بسبب نزاعى كه با مؤيد و بر نقش داشتند در جنگ سستى نموده غزان غالب گشتند و سلطان عنان به طرف مرو گردانيده غزان متعاقب روان شدند و يكى از حواشى را كه موسوم بود بمودود بن يوسف و با سلطان بحسب صورت مشابهت داشت بگرفتند و او را سنجر تصور نموده بر تخت نشاندند و زمين خدمت ببوسيدند و مودود هرچند گفت كه من سلطان نيستم باور نكردند تا يكى او را بشناخت و گفت اين شخص مطبخىزادهء سلطانست بعد از آن غزان انبانى پرآرد كرده و از گردن مودود آويخت و او را باهانت تمام از ميان خود بيرون تاختند و عنان عزيمت از عقب سلطان معطوف ساختند و سلطانرا در اثناء راه ديده يا در مرو گرفته بر سرير جهانبانى نشاندند و شرط زمينبوس بجاى آورده بلدهء فاخره مرو را كه در نهايت معمورى بود سه شبانروز غارت نمودند آنگاه جهت طلب مخفيات اشراف و اعيانرا مؤاخذه كرده در تعذيب و شكنجه كشيدند و چون خاطر شوم ايشان از مهم مرو فراغت يافت به نيشابور و ديگر بلاد خراسان شتافتند و در هرجا هرچيز ديدند متصرف گرديدند و مسلمانانرا به خاك و نمك شكنجه كرده از ايشان مخزونات و مدفونات مىطلبيدند و بسيارى از علما و مشايخ بتعذيب آن ملاعين شهيد شدند از آن جمله يكى شيخ فاضل عالم متقى محمد بن يحيى بود كه در حين شكنجه به خاك شهد شهادت چشيده بعالم پاك پيوست خاقانى در حق او گويد نظم در ملت محمد مرسل نداشت كس * فاضلتر از محمد يحيى فناى خاك آن كردگاه مهلكه دندان فداى سنك * وين كرد روز قتل دهانرا فداى خاك القصه در تمامى بلاد خراسان منزلى نماند كه از ظلم و بيداد غزان ويران نشد و سلطان سنجر مدت چهار سال در دست ايشان اسير بوده شب آن جناب را در قفس آهنين ميكردند و روز